دستهبندی آثار بر اساس چهرمان
خون از لبم چکید و غزل آفریده شد
موی تو بیرون زده از مثنوی
از هر طرف که رنجه شوی کشتنی منم
آه غزلگیس پریشانه زاد
مادرم فکر سرفه هایم بود
چگونه شعر سپیدی به واژگان سیاهم
با من بیا به نیمهی تاریک خندههام

این شعر را نخوانده بسوزان؛ برای توست
این آخرین ترانهی من در رثای توست
قلبت بزرگ بوده… همینت سزای توست
تنها بجنگ! لشکرت انگشتهای توست
تنها بجنگ؛ دشمن خود را شناختی
ای جنگجوی من! چه رفیقانه باختی
دیدی تمام آنچه نبایست را به چشم
پروردگار بنگی و بنبست را به چشم
یاران به دوش برده و بر خاک میتپی
باران گرفتهای و عطشناک میتپی
اما بمان و شانهی خود را سوار شو
با بازوان قطع شده سفرهدار شو
بنشین کنار یارت و پهلو بر آب کن
مابین شعرهای خودت انتخاب کن:
بیتی برای سنگ مزاری که روی آب
جز لاشهام که لنج نداری به روی آب
پر کن پیاله را که اذان است و دارها
کسخندهی شغال و غم غمگسارها
پرکن پیاله را که غزل داغ میکنند
در لالمان مجلس دندانشمارها
پرکن پیاله را و خودت جاریام کنا
تنها به صف نشسته، رَواداریام کنا
میخوانمت
به نام خدا
یاریام کنا
یک آدمم مقابل پروردگارها
یک آدمم مقابل مشتی مچالهتر
مشتی نخودسیاهبجور از حوالهتر
ای پوزههای از هوس این نَواله، تر!
مقدوم میکنید مرا با شیارها:
نان و شراب بر سر میزی که استخوان
در امتداد نور عزیزی که استخوان
یارا نمک مباد بریزی؛ که استخوان
میسوزد از حرارت این بیبخارها
میسوزم استخوان سپیدی که داشتم
خود را
تو را
خدای شهیدی که داشتم
تنها بجنگ پای امیدی که داشتم
-تنها ولی شبیه خودت استوار، ها!-
نانی میان ورطهی خونابه، تر نکن
در زخمسودِ گریه نیاسای و سر نکن
دختر بزای؛ میوهی حسرت پسر نکن
دختر مگر مقابل این ناشمارها
دختر مگر علاج غم بیپدر شود
چون قطرهای به دوش خودش کولبر شود
“باشد که اشک در غم ما پردهدر شود”
چون برنو در عزای دلِ بختیارها
چی گلچَری وِه دُم خُوت و آذین دومَنِت
ایلم -تمام- پا وِه رکاو زینِ دومنت
پروردگار دمه وه بیدینِ دومنت
صد کر خاصتر وه پیاچین دومنت
پرکن پیاله را گل اندوهگین من!
بابونهی غریبه و تنهانشین من!
مغروری و شمالِ دلت ناخدای توست
ای آخرین ترانهی من! ابتدای توست
موجی بِدم به سینهی دریاچه ماهکم!
سنگر ببند پشت خودت بیپناهکم
تنها بجنگ پای قراری که داشتیم
تنها به جای آن همه یاری که داشتیم
با خود بمان که نیمهی زیباتری هنوز
“ای یاد دوردست که دل میبری هنوز”
دنبالهی غریبهتری پیش روی توست
تهماندهی غرور خودت آبروی توست
.
.
.
.
.
[1] . «ای یاد دوردست که دل می بری هنوز» از حسین منزوی

.
باشد که شعر در شب ما پردهدر شود
از پیرهن درآیی و شط، شعلهور شود
آتشفشان سینهی دریاچه، تر شود
نیزار هم نی بدمد؛ نیشکر شود
دنیا نصیب مرد جگردارتر شود
روز دلت بخیر که شاید سحر شود
روز دلت بخیر که صورت بشویمت
از روزهای بیتو بگو تا بگویمت
از روزهای بیتو به پایان رسیدهام
با لشکر جریدهسرایان رسیدهام
با فوجی از کبوترِ دلمرده بیشتر
با شاعری که از جگرش خورده بیشتر
نالایق تو بودم و آن هم حلالِ من
هم عاشق تو بودم و هم خوشبهحال من
جز تو کسی به گرد جنونم نمیرسید
دستی به زخمهای درونم نمیرسید
تنها تو جای آنکه کناری بایستی
دست مرا گرفتی و با من گریستی
دست مرا گرفتی و گل داد چوبهام
… داری جوانه میدمی از خاکروبهام
حَیّ علی وصیت مردی که دورتر
از ردپای پشت سرش بیعبورتر
مردی میان لکنت و شعری که سوخته
مردی که هردو شانهی خود را فروخته
مردی که با شکست خود اعجاز میکند
روح پرندهایست که پرواز میکند[۱]
روح پرندهای که تو را خو گرفته و
یک لاشه را به زیر دو پهلو گرفته و
تنها حریف معجزهاش، زنده ماندن است
عمری به پای درد دلِ جنده ماندن است
بالابلند قصهی طولانیام: سلام
جانان من! جنازهی من! جانیام! سلام
تنها منم برابر تنهاییام؛ ببین
من یک تنم برابر تنهاییام؛ ببین:
یک کهکشانِ گمشده در بیقرارم و
دست مرا بگیر و ببر تا مزارم و
بنشان کنار امن خودت تا بگویمت
در گودی گلوی تو صورت بشویمت
صد لاشه را به دوش وجودم شمار کن
جز در غمت هرآنچه سرودم شمار کن:
هفتاد و هفت تپه به نامت گرفتهام
یک جنگجوی مرده غرامت گرفتهام
[اما پناه میبرم از خون به دامنت
ای من فدای غربت چشمان روشنت]
بیتو گذشت عمر غزلهای تازهام
یک روز میرسد به تو؛ اما جنازهام
آنجا -به احترام گذشته- مرام کن
با بوسه از لبان خودت مستدام کن
راهی کن از مدار خود این سربدار را
… تنهاترین ستارهی دنبالهدار را
باشد که دستهای تو شق القمر شود
هفتآسمان بپوشد و بر ما سپر شود
دختر بخند…
ظلمتمان مختصر شود
روز دلت بخیر که شاید سحر شود
روشنتری و هرچه تو را کاستم؛ نشد
مردی به قدر عشق تو میخواستم؛ نشد
میخواستم که ایل لری بختیارتر
چشمت پیاله
موی تو دشمنزیارتر
در چالهی گلوی تو سنگر بگیرم و
تهمانده را برای تو از سر بگیرم و
خوارزمشاه باشم و جیحون برآوَرم
شاعر میان هیاتی از خون برآورم:
میمیرم و جنازهی من تیر میکشد
من لاشهام برای تو شمشیر میکشد
سمت توام اگرچه گمم میکنی رفیق
قربانی وفای خودم میکنی رفیق
یادم بیار بیکس و کاری که داشتم
یاران کجاست آنهمه یاری که داشتم
یاران کجاست سنگر آخر که دستهاش
“… آیینهی تمامنمای شکستهاش”
ای نیمهجان! به لشکر دیوسها بتاز!
با استخوان به لشکر دیوسها بتاز!
پای خودت بمان و خودت را شمار کن
هرشب غزل بخوان و سحر رو به دار کن:
«ما داغ خود به تاج فریدون نمیدهیم»[2]
نیزار را به ساحل کارون نمیدهیم
گردن فراز کرده به سرکوب روزگار
این دردسر به گردهی هر دون نمیدهیم
هرچند از خرد و کلان باج برده است
ما عاشقیم و باج به گردون نمیدهیم
«خون خوردهايم تا دل پر خون گرفتهايم
آسان ز دست اين قدحِ خون نمیدهيم»[3]
آهی که در میانهی این سینه کاشتی
اهلی شدهست؛ اهل که بیرون نمیدهیم
باشد که شعر در شب ما پردهدر شود
ما چشمروشنی به شبیخون نمیدهیم
نیکا به شعر داده غزل پس گرفتهایم
هیمن به لالبازی هامون نمیدهیم
ما برخلاف دورهی …ونیپسندمان
جان میدهیم جان دلم؛ …ون نمیدهیم
.
.
[1] . از علی حیدری:«وقتی که چشمهای تو اعجاز میکند/ دریا پرندهای است که پرواز میکند»
[2] . از صائب تبریزی:«ما داغ خود به تاج فریدون نمیدهیم/عریان تنی به اطلس گردون نمیدهیم» که ایضاً غزلی را از عرفی شیرازی با مطلع «ما تشنگی به دجله و جیحون نمیدهیم/ یک العطش به صد قدح خون نمیدهیم» به ذهن متبادر میکند.
[3] . همان.
.
.
.
.

.
پناهم به چشمت
معاد منی
تو ته ماندهی اعتقاد منی
در این هرچهبادا، مباد منی
مباداترین رخنداد منی
من از ما نگیر و به ماتم نده
نترسانم و احتیاطم نده
به یادم بیاور
نجاتم نده
پس از مرگ هم امتداد منی
سرایندهی شعر بر گورمی
نگهبان روحِ بلاجورمی
تو معشوقهام نیستی؛ نورمی
که باریکهی اعتماد منی
لَشم نامهات را به کولش گرفت
غزلمثنوی از دو لولش گرفت
چنین آیه داد و رسولش گرفت:
زیاد منی! مستزاد منی!
که من درد بودم؛
سر آوردی و…
مرا از منی دیگر آوردی و…
دو شاعر به این پیکر آوردی و
دوبار از شبم سربرآوردی و
دهانم درختی پر از سار شد
خداوند از خواب بیدار شد:
«به نام خداوند جان آفرین»
دو چشم تو را استکان آفرین
خداوند نور و خدانورها
خداوند پنهانِ انگورها
خدای پتوپیچ در چارراه
خداوند توماج در عمق چاه
خداوند نخل و نی و نیشکر
خدای سپیده؛ خدای گهر
که از ایذه تا زاهدان سایهساست
خدایی که بر هفتتپه خداست
مهیننامه با نامش آمد پدید:
به نام خدایی که ما را ندید
هلا سنگرت آخرین کهکشان
تریجِ قبایت شهنشهکشان!
گمم پای کارون برو کل بکش
و مازندران را به ساحل بکش
جنوبی برقصا و لنگر بکوب
تو یک موج مستی
به بندر بکوب
که تهمت نباشد گواهم تویی
شکستم؛ ولی همسپاهم تویی
[پس از شرح اوصافی از غاییات
-و تفصیل مویی فریباییات-
نشستند شاهانِ هرجاییات
تماشای طغیان زیباییات]
به دزدان دریای مازندران
به بیلنگرانی که گم میروند
به آنانکه از مرگشان پیشتر
به سوی لقاءالَکُم میروند
اگر شاه باشم تو را خاکی از
خراسان و خواب و خودم میدهم
تو را صلّهای از خودم بیشتر
بله بیش از آنچه شدم میدهم
قسم بر گناهان ناکردهمان
و دستان پنهان، پسِ پردهمان
به روز عذاب و شبِ دردمان
به مکثی میانِ عقبگردمان
مبادای تو شاعری لازم است
خودم این غزل را تنت میکنم
مرا بعد مرگم به نامم بخوان
مزار منی؛ میهنت میکنم:
که البرز را تکیهگاهیست؛ نه
مگر میشود مُرد و افراز بود؟
مگر اینکه در قعر بنبست هم
مجالی
گریزی
دری باز بود
تو راه گریز من از غربتی
قبیل منی
ایلمی
تربتی
روایتگرِ عاقبتخیز من
که در برکهی خون صد لر، بطی
به خونابهی ایلمان تن بشو
سحر از لبان خطر بردمد
تو باریکهی اعتماد منی
بخند و بفرما سحر بردمد
.
.
.
.

خواستم آبدار بنویسم
گونهات را انار بنویسم
قلّک واژههای عیدم را بشکنم
از بهار بنویسم
شایدا پا به دانه بسپاری
دل به این عاشقانه بسپاری
گیسوانی به شانه بسپاری
از شب و آبشار بنویسم
ایستادی به بامِ آبادی
روسری را به آسمان دادی
دستهای قاصدک فرستادی
امر کردی “حصار” بنویسم
واژهها در دلم تپیدند و
جامهها را به تن دریدند و
مست در مویتان دویدند و
یک غزلواره آفریدند و
این امانت به نام من افتاد
حَب افیون و پنجهی معتاد!
ای شرابیترینِ گیسوها!
حُسنِ یوسف، کمالِ شببوها
مویِ رم کرده در فراسوها
با شما هستم ای پرستوها!
کوچتان سمت آشیان باشد
سینهام آشیانتان باشد!
فصلِ ییلاقِ گیسوان در باد
میرسد؛
خوشبهحال شاعر باد
کاش این قصه تا کمر باشد
… گیسوانت بلندتر باشد
جار و مجرورِ مویتان عشقست
این الفبای بیزبان:
عشق است
جار و مجرورِ مویتان کوفی
«الفرج بعد شدةِ» عوفی!
«ای شراب هزار سال اندوه»[1]
گریههایِ تنورِ حضرتِ نوح
… دختر ترمههای ایرانی!
شوش من!
سوسنای یونانی![2]
عاشقاند و بهانه میخواهند
مردمانت ترانه میخواهند
دست افشاندهای و پاکوبان
روسری وا کن و بیآشوبان:
…
«سخت پیچیده چون معمّایند»[3]
گیسوانت حدیث ”نیما”یند
شهرزادا!
هزار و یکشب را
رشته هر رشته ماجراهایند
داستانی بلندتر باید
شرح این قصه تا کمر باید
گیسوانِ تو روی جر باید…
سر بسایند و سر نمیسایند
ای غمِ نان من! بخیسانش!
توی خونابهی حریصانش
جان نکندم که کاسه لیسانش
تهتُغارِ مرا بلیسایند
پنجهمزدی به نا/نوا دادم
مشت کرد و به شانه وا دادم
بافتم…
دانه دانه وا دادم
یکصد و یک گره هنوزایند
یکصد و یک گره معمّا…
نه!
شرحِ یکصد قصیده یلدا…
نه!
خواستم شعر باشد…
اما نه!
ترّههایش ترانهترهایند
یک اَرَس روی شانه تا بازو
از بناگوش شُره… جو تا جو
روسری وا کن از سرت بانو
کی لچکها حریف دریایند؟!
دست کوتاه بود و خرماها
بر بلنداترین بلنداها
خشکسالست و باد میآیا؟!
روسریها چه ناشکیبایند

از من قبول کن! وطنی را که رفتنیست
…پیراهنی به دست برادر که ناتنیست
وقتی که سرمه -سرمهی تر- چشمروشنیست
وقتی هوای سینهی اهواز مازنیست!
وقتی نفس کشیدنمان عین خودزنیست
وقتی حریف بایدمان هر ولیکنیست
وقتی ردای واژه تناتوش هر عنیست
این شعر را به دست تو دادم: شکستنیست!
… تقدیم میکنم: به سرابم خوش آمدی
پلکی بزن! به پیلهی خوابم خوش آمدی
آنجا که دست میکشم از دور؛ میرسد
… میبوسمت و موسم انگور میرسد
میبوسمت تمام جهان مست میشود
آغوش وعدهگاه دو همدست میشود
جغرافیای کوچکی از شوش دارمت
یک سرزمین تازه در آغوش دارمت
باغی که فتح ناشده مابین دستهام
لمست به گاهِ بوسه
تنت: حین دستهام
کشف جزیرههای معما که تن به تن
… متروکهاند پای تو؛ در من قدم بزن
[در من قدم زدی و تنم سوسنا [1] شکفت
بوسیدمت که شاعرمان در ادامه گفت]
ای لهجهی غروب و غمانگیزّ سوسنا
اینبار هم بهنام تو:
اغفر ذنوبنا!
باغت انار باد! لبت خون چکیده آ
خون از لبت چکیده غزل آفریده آ
میخواهمت؛ چنان که غزل یار کهنه را
یک جنگجوی کهنه هوادار کهنه را
چون شادگان بهار و خراسان کلام را
چون واژگان خسته که حسن ختام را
از من قبول کن همهی آنچه نیستم:
مرتیکهای که پشت خودم میگریستم
مردی که دست میکشد از دور
– تب چرا
شعری به یار دادم و یاری حلبچه را
دستی به شوش دارم و دستی به شوشتر
چشمی که سیل میشود و داریوش، تر
گورالعظیمِ ماهی و خلخال و آسیهم
من نفت و نخل و نیشکرم؛ میشناسیام
آیینه انتفاضهی خنّاق میکنم
انگشت را عصاکش قنداق میکنم
این اشکها برای تو کارون نمیشود
سیگار میکشی غزلی چاق میکنم:
«آنانکه خاک را به نظر کیمیا کنند [1]
یارب مباد گوشهی چشمی به ما کنند
ما خود به زیر لاشهی خود گرده میشویم
شاید به نعش کولبران اکتفا کنند
...

... هجدهمین کاشیِ پاییز بود
آذر سردی که دوتا جیب داشت
کوچه پر از وسوسهی بوسه و
گونهی سرمازده ات سیب داشت
کوچه غروب ست و تبم سرختر
وسوسه از شرمِ لبم سرختر
دست به تاریکی شب میبری
روسریات را به عقب میبری
راس هجوم تو زمان ایستاد
راس هجوم تو زمان ایست داد...
...
... خون انار است به دیوارها
فصل بهار است و غزلزارها....
... شاعرِ دیوانه ثمر میدهد
روسریات مژدهی شر میدهد
بندرِ شاپورترین تخمِ جن!
زیرِ پر و بال غزل، مطمئن...
... باش که گیسوی تو دریاتر است
موی تو شب نامهی این بندر است
موج بگیران و غزل تازه کن!
روسریات را بده شیرازه کن:
قصهی شب: پرده ی آخر: "سحر"
... باز کجا رفته دلم بی خبر؟
باز کجا طفلکِ نادانِ من؟!
توی خیالات کسی... جان من؟
گیجم و سردرد سوالم هنوز
... "منتظرِ باد شمالم هنوز"
قصهی شب را به بلندا نده !
وعدهی سرخرمن یلدا نده !
جانِ من و جانِ غزل، خل نشو !
این همه اسباب تغزل نشو !
شعر کجا؟ مویِ رهاتان کجا؟
قافیهی سر به هوا ! هان؟ کجا؟
موی تو باد است و زمینگیر: من!
ورد سحر ، نالهی شبگیر: من !
... یاغیِ ایلاتِ لرستانمی
طرّهی رم کرده به دستانمی
باید از این معرکه پروا کنی
پر به سقوط دگری وا کنی
موی تو بیرون زده از مثنوی
یک غزل تازه مهیا کنی
آه غزلگیسِ پریشانهزاد
نیمهی نیماییِ افسانهزاد
بویِ گل آورده نسیمانه باد
مادرِ من شاعرِ دیوانه زاد...