دستهبندی آثار بر اساس چهرمان
خون از لبم چکید و غزل آفریده شد
موی تو بیرون زده از مثنوی
از هر طرف که رنجه شوی کشتنی منم
آه غزلگیس پریشانه زاد
مادرم فکر سرفه هایم بود
چگونه شعر سپیدی به واژگان سیاهم
با من بیا به نیمهی تاریک خندههام

... تیغِ کُندی داشت اما بر سرِ ما تیزتر
هیچکس "بودا" نبود آ؛ هرکسی چنگیزتر
ناخدایی که غمِ ناچیزِ "بودن" میدهد
آدمی نابود را، یا آدمی ناچیزتر
پای لرزش مینشیند تا تماشایش کند
از نگاه خان به دخترهای دهقان، هیزتر
هرچه دیدم ناصرالدینشاه بود و سرسره
هرچه رفتم ناصراطالمستقیمش لیزتر
روی کولم زاگرس، بر لاشهی پلدختران
کاسهی چشمانم از مازندران تبریزتر
گورجای مادرم یادم نمیآید، ولی
خاطراتم مردهشوخانهست؛ رستاخیزتر
حرف از دامان پاک و خشکسالی میزدیم
سیل از سر میگذشت و دامن ما نیز، تر
...
روزگارانی که از پاییز رنگآمیزتر
آن درختی استوارستی که در پاییز، تر
من ولی جلاد پیری را شنیدم میگریست:
آن گلویی حرف حق میزد که حلقآویزتر
بر در و دیوار دارالمومنینش "هیس" باد
...از تمام هیسها دیوانه ناپرهیزتر
شاعری میگفت: تیغ از تو، وَرید از ما رفیق!
ما به تو مشتاقتر، اما تو دندانتیزتر
پینوشت:
کشتار کوتاه بود. شاید رخت سیاه شعررا درنیاورم برای عزای بعدی؛ هرچه نباشد عمریست از صدقهسرِ زندهگان، مردهایم.

پرسید:
-بهتری؟
-[به جهنم!] تو بهتری؟
-من هم؛
و دست برد به اینجای روسری
.
اینجا؛ همین گره که به بختم نشانه داشت
زن زیر روسری دوسه تا رودخانه داشت
.
او رودخانه داشت ولی رم نکرده بود
طغیان نکرده بود و دلیرم نکرده بود
.
از پشت میز زل زده بودم به دستهاش
...آیینهی تمامنمای شکستهاش
.
آیینهی تمامنمایش شکسته و
در چشمهاش دخترِ پیری نشسته و...
.
هیچاعتنا به عالم طوبا نمیکند
انگشت از کلالهی مو، وا نمیکند
.
گیسی تنک به شانهی خود دانه میکند
-دختر! هنوز موی تو دیوانه میکند!-
.
حالا که چاه پشت سر ماست، چاله پیش
یادت بخیر دخترک بیستسالِ پیش
.
از پشت سر نگو که خودت روبهرویَمی
هذیان مرگ: نه!...غزلم: نه! گلویمی
.
میخوانمت به حنجرهام تا جوان شوی
از اصفهان درآمده نصفجهان شوی
.
آواز دیلمان تو پیچیده باشد و...
باروت نه! هوای تو ارکیده باشد و...
.
خطِّ امانِ جبههی بیعارمان شوی
آتش بسی میانهی کشتارمان شوی
...
... اما بهار آمد و با او نیامدی
برگشت آب رفته به شاجو؛ نیامدی[۱]
.
دنیا گذشت؛ بیسروسامانتر از خودش
چون سفلهپروری که به نادانتر از خودش...
.
تاریخ یاد میدهد از گُردهی خدا
غسالخانههای خدا؛ مردهی خدا
.
بعد از تو روزگار، همین پیر بدخرفت
شهر مرا، تبار مرا تا مرا گرفت
.
عمریست صفر مرزی آوارهگیستم
یک کولبر که زیر خودم میگریستم
.
کوبانیام، تمام تنم تیر میکشد
از روژوا به دامنِ اِزمیر میکشد
.
از پیشمرگهها چه کسی زنده میشود
این زندگی کنار تو شرمنده میشود
.
از ردّ خون میانهی ابیات، خستهام
شعر از دهان شاعر دندان شکستهام
.
میخواهمت؛ ولی چگونه میان جنازهها
با آستین خالیِ آدم قراضهها
.
یک دست که برای تو شاعر نمیشود
شاعر، جوان که مُرد، معاصر نمیشود
.
[اینجا برای بار هزارم دلم گرفت
ول کرد و رفت پشتِ پریخانه، لَم گرفت]
.
گفتم بهار جنگ تموم میشه، یارمو
وردارم و برم؛ همه دار و ندارمو
.
کولم بگیرم و وطنی دست و پا کنم
پیدا نشد به پیرهنش اکتفا کنم
.
یادَم نَبود پیرهَنِش دَرد میکنِه
هَرکس مُهاجِرِه وَطَنِش درد میکنِه
.
-هی دُختَرک...! تمامِ تنم ایرَوانِ تو !
"جغرافیای کوچک من، بازوان تو..."[۲]
.
[یک لحظه ماند، پلک نزد، کائنات ماند
چشمش به سمت پنجره چرخید و مات ماند]
.

به دریا رفته میداند که جاشو برنمیگردد
که جاشو دل بریدهست و به پارو برنمیگردد
.
شنیدم از کسوکارش، وصیت کرده با یارش
بماند با سزاوارش که یارو برنمیگردد
.
-"خودُم بَچِّی همی شطم، خودم الوات هف خطم!
... میدونم: آخر خطم !" ترازو برنمیگردد
.
چه سهمی مانده از آبش، که نابرده ست اربابش؟
کدامین لال از خوابش، سخنگو برنمیگردد
.
پچاپچ در محاسنهاست: ردی گنگ بر شنهاست
"...طلسم درۀ جنها به "یاهو" برنمیگردد"
.
-"طلسمش خفته در دخمه ست و خوابآلوده بد اخم ست
نمکپرورده از زخم است و اخمو! برنمیگردد!"
.
-"مگر با وردی از پازند، جادو بربیاندازند
که ایشان خود غزلبازند و جادو برنمیگردد!"
.
[سپهری نامی از کاشان، اشارت کرده "عیاشان
رگ دیوانگیهاشان به گیسو برنمیگردد
.
پریشانهتر از مویند و از گیسو که میگویند
اشارتهای ابروشان به ابرو برنمیگردد"]
.
رمان از موج و ماهی بود و از آغاز راهی بود
بهاری اشتباهی بود و این سو برنمیگردد
.
بهار از رشمه خالی بود و عطر از رنگ و رنگ از بو
...به دشتستان بیآهو، هیاهو برنمیگردد
شبی مهتاب هم جا زد و مادر دل به دریا زد
که:"دریا" با مُو می سازد، "پسرکو" برنمیگردد!
.
-"پسرکو! بچه ی عاصم! پرنده ی بوم نشناسم!
...نیایی بندرعباسم پرستو برنمیگردد"
.
میان موج زانو زد و دمامی به پهلو زد...!
به بوی سینهاش رو زد؛ ولی او برنمیگردد
.
[نسیم از پیرهن برخاست بوی سینهاش را برد
و دریا بو کشید و گفت: جاشو برنمیگردد]
پی نوشت:
در آیین جنوبیان بوده و هست که چون دریا غریقی را نگه دارد، مادر تا سینه به آب می شود مگر به بوی سینه، دریا شرم کرده و جنازه بالا بیاورد. این غزل سهم جنازه ی ماهشهر.