خون از لبم چکید و غزل آفریده شد

صورت‌بندی اشعار

دسته‌بندی آثار بر اساس چهرمان

بهترین غزل ایران

غزل

خون از لبم چکید و غزل آفریده شد

بهترین مثنوی اروند

مثنوی

موی تو بیرون زده از مثنوی

چهارپاره عاشقانه زیبا بهدین

چهارپاره

از هر طرف که رنجه شوی کشتنی منم

غزل مثنوی معاصر بهدین

غزلمثنوی

آه غزلگیس پریشانه زاد

شعر سنگین عاشقانه بهدین

حبسیات

مادرم فکر سرفه هایم بود

غزل پست مدرن نیمایی بهدین

غزل نیمایی

چگونه شعر سپیدی به واژگان سیاهم

تازه‌ترین جنون

با من بیا به نیمه‌ی تاریک خنده‌هام

یادداشت: چیستآرت

 

 

«هوالمحبوب»

مائیم و نوای بی‌نوائی
بسم‌الله اگر حریف مائی


همراه باشید با گروه هنری چیستا (چیستآرت) در بازخوانی سنت، گزارش روز و رصد داستان و تئاتر فارسی
 

 

 

برچسب‌ها: چیستآرت, سنت, گزارش, رصد
بهدین اروند سی ام شهریور ۱۳۹۷ -

شعر: مارنامه

 

 

 

[ در یک کتیبه آمده:« جدِّ بزرگِ مار
گیسوی مادری است که حوّای روزگار
از بستر گناه خود آورده یادگار.»
-عهد عتیق / سِفرِ نخست / آیه‌ی 4 ]


بیهوده هم‌عزای شماها گریستم
من یک فرشته ی سقوط کرده نیستم

دست مرا بگیر و کمک کن بایستم
تا نوحه سر گرفته بگویم که کیستم:

 

- من تخم مارم و پدر و مادرم که مُرد
دستی مرا به لانه‌ی گنجشک‌ها سپرد

 

خرداد بود سینه‌ی گرمی که مادرم‌
گسترده بود بر من و خواهر برادرم

 

من یک بهار، آتش مادر چشیدم و
دندانِ نیش، روی جگر می‌ژکیدم و
زخمی به شاخه بودم و آخر رسیدم و
از ابتدای کودکی ام ورپریدم و

 

ای تف به سرنوشت من، ای وای، وایِ پر!
دندانه‌های نیش که روییده جایِ پر

 

...هر یک دلالتی به گناه نکرده بود
رد سیاهِ دستِ کسی پشت پرده بود...

 

گنجشک نر که آمدنم را شمرد، مُرد
چشمم به چشمِ ماده ی مادر که خورد، مُرد

 

اول بهار، خواهر خود خوردم و سپس
تا آمدم برای/در افتادم از قفس!

 

آوازه‌ی بهاریه‌ام تا بهشت رفت
اردیجهنمم بهشت را بهِشت، رفت

 

آوازِ "کو نفس کشِ!"من در کرانه‌ها
پیچید و شد مصیبت من نقل چانه‌ها

 

آوازِ بزدلانه‌ی میدانم آرزوست
ماری چنین میانه‌ی میدانم آرزوست!

 

غیرت خدای- عزَّ و جلَّ- که دشمنی
با چون منی نموده و در هر نمودنی
شکری دو واجب است و به هر شکر اندری
خم می شوی دوباره که یکباره بِکَنی!

 

... یک دورِ باطل از سرِ میدان هرکجا
تا انتهای گردش پوچی که پا به پا

 

در خود قدم زدم به خیالاتم آدم‌ام
من گنده گوز هستی ام و لاتم؛ آدم‌ام

 

می خواستم برای خودم عاشقی کنم
می خواستم برای خودم...

...

 

نیشی به لب کشیده، غمش را سکوت کرد
راوی فرو نشست و روایت سقوط کرد

 

بانو ببین تو را به خدا کار و بارِ ما
ای تف به سرنوشت تو و روزگارِ ما!

 

می خواستم خدا شوم و لاحقی کنم
تسویه‌ی حسابِ تو با مابقی کنم
لیلا به التهاب بیابان بیاورم
"دخترعمو"  اسیرِ غمِ "شاتقی" کنم

 

فکری کنم به حال زمستان پیش رو
فکری به حال گریه کنم؛ رعشه‌ی پتو

 

لو می‌دهد سقوطِ مرا در نشیب‌تان
لو می‌دهد که ضامنِ من توی جیب‌تان

 

در چاکِ سینه‌های خودش خواب رفته‌است
مار از قفس پریده به مرداب رفته‌است

 

آواز عاشقانه که سرداد در لجن
نصرت نوشت:وعده و میعاد در لجن!

 

می خواستم غزل بسرایم شبانه؛ شوش.
... دیوانی از وصیّت دیوانگانِ شوش

 

شاعر شوم، کلامِ شما را بیاورم
اول قصیده نام شما را بیاورم

 

زخمی که راه دشنه بجوید شکفتنی است
مار از زبان نیش بگوید که گفتنی است

 

نامت وزید و قطره‌ی خونی چکیده شد
خون از لبم چکید و غزل آفریده شد:

 

« آه ای یقین گم شده! ای ماهیِ گریز!
آیدای من در آینه، آیینه‌های هیز
بانو مدیترانه‌ی رم کرده تا ونیز!
یونانِ شوکرانِ توام؛ بیشتر بریز!

 

لیلای باستانیِ ایل و تبار من
تاریخِ بی مناسبتِ روزگار من
زیباییِ زنانه‌ی زن؛ "زن‌عیار"ِ من
سنگ محک؛ تمایزِ خاتونک و کنیز!

 

آن‌چه گذشت، وآن‌چه که باقی است روبرو
نیمی به گریه سر شده نیمی به جستجو
گفته‌است مادرم که میانِ من و تو، "او"‌
هم تکیه گاه داده و هم گاهِ تکیه نیز!

 

یعنی پسر سپرده به میدانِ جنگ‌تان
یک تکیه‌گاه، گاهِ مبادا و تنگ‌تان
مادر سپرده بود به اهلِ تفنگ‌تان
- با لحنِ خاک‌خورده و با لهجه‌ی غلیظ-

 

" یَه کُر منه که سا کمر اِسپی‌کوو شیر هرد
تژگا بِلیزمه؛ تشِ سینه‌م که سیر هرد
گیسم گَواه گِرِت، قَسمی هَم وه پیر هرد:
- تَش مَر وِه تش بشینه دا! تشنمه... هَریز!"

یک زن درون سینه‌ام از بدوِ ماجرا
با هر نفس دویده به دنبالِ انتها
گوشی به سینه‌ام که بگیری صدای پا
می‌آید از نفس نفسِ مردکِ مریض!

 

می‌گرید و شبانه سرِ چاه می‌رود
از چشم‌خانه‌ها به گلوگاه می‌رود
یک زن درون سینه‌ی من راه می‌رود
...یک زن درون سینه‌ی من...
                       گوش کن عزیز!

 

من مارم و نمی شنوم، مار "گردن" است
آخر گناه طایفه‌ای گردن من است

 

بارِ گناهِ عالم و آدم به دوش‌مان
گاوم گرفته‌اند و شما هم بدوشمان!

 

یک زندگی بس است و دگرباره نیستم
عمرت دراز باد...! من این‌کاره نیستم

 

یک مرتبه برای منِ مار، کافی است
گردن دراز کرده‌ام و دار کافی است

 

بیهوده هم عزای شماها گریستم
من یک فرشته‌ی سقوط کرده نیستم

 

-بهدین اروند
9 مرداد 95
 

بهدین اروند سی ام شهریور ۱۳۹۷ -
راهنمای سایت شعر
خودنوشت

در هیچی از بزرگ / در خوابگرد صاعقه پیش از طلوع گرگ/ خناق در گلوی دو ریواس ریختند/ دیدم که مست پای تو هم یاوه بافتند/ هم تاس ریختند
اشعار پیشین
آرشیو قالب اشعار
برچسب‌های سایت ادبی
دیگر صفحات ادبی