دستهبندی آثار بر اساس چهرمان
خون از لبم چکید و غزل آفریده شد
موی تو بیرون زده از مثنوی
از هر طرف که رنجه شوی کشتنی منم
آه غزلگیس پریشانه زاد
مادرم فکر سرفه هایم بود
چگونه شعر سپیدی به واژگان سیاهم
با من بیا به نیمهی تاریک خندههام

تَرک تَرک به نی لبک دمیده ام، بِلایمت
شَبان واژه هایم و ترانه می چَرایمت
بخواب روی سینه ام که بخت خفته ی منی
قسم به تار موی تو گره نمی گشایمت
تو مادیان سرکشی،به بیشه سر نمی کشی
کجا گرفته ای که من هنوز ناکجایمت ..؟
[...نسیم دامنت گرفت و خانه از منت گرفت
...نسیم دامنت گرفته برده با ملایمت
کنار چشمه های نور و بیشه های بی عبور
بساط کرده است و من
شکسته می سرایمت]
تو را به چاک سینه ات، به آتش دفینه ات
بگو دلی سیاه را چگونه سرمه سایمت
شغال فیره می کشد درون سینه ام؛ بگو
چگونه لابه لای این شغال ها بپایمت
هوار بار مردمت و تب نکرده ای هنوز
...گلایه ای به مرگ بوده، تب نمی نمایمت
که عاشقت هنوز من
هنوز من که عاشقت
من عاشقت هنوز که
...
غزل معاصر
تو استخاره میکنی و مرگ چاره می کنی
به من اشاره میکنی
... بیایمت؟
نیایمت؟
"27 تمین ام"
در استقبال غزلی غریب از یوسفعلی میرشکاک:«همیشه بیم داشتم که گر ز پا درافکند/ زمانهام به دشمنی، ز خاک برنداریام...». 27 سال که گذشت به خود آمدم دیدم انگشتانم را مار میبینم، روزگارم را دمار... به خود آمدم دیدم از خود میپرسم:«بیایمت؟ نیایمت؟...»
غزل معاصر
.شعر روز

... بر روی میزم شعر هست و زیرسیگاری
چین و چروکم را که میشویم تو بیداری
گیجم و درد از استخوانم چای میخواهد
در استکانی که ندارم چای میآری
... آرام میخندی بدون دلخوری هایت:
"چشم دلت روشن! سحر شد! میهمان داری!"
...
"من آمدم شاعر!"... صدا در خانه میپیچد
در خانه میپیچم کفن را چاردیواری
من چشم خواهم بست و از فرط فراموشی
یادم نمیآید چرا این خواب تکراری؟
اصلا به چیزی فکر خواهد کرد آن لحظه
مردی که عاشق میشود در یک عزاداری
در گردش آن چشمها خود را که میبیند
خوشبختتر میخندد آن بدبخت ادواری!
یادش نمیآید که یادش رفته "آدم باش"
خم میشود از پشت پلکش بوسه برداری
یک بوسه برمیداری از خوابی که سنگین ست
پلکی سبکتر می سُرم... در خوابها جاری
شک هم نخواهم کرد "یادت پرچم صلحست"
... در گیر و دارِ گیربازارِ گرفتاری
پلکی بزن؛ تفسیر نور از پردههایم باش
شرح دو تا آینه در شب های تاتاری
در خواب خواهم ماند و باور میکنم هستی
سیگار میگیری جلویم :" بر نمیداری؟"
...شعر روز
غزل معاصر
ساعت نخستین بار هفت از بهمن اول
دود نخستین، عمر نو...
مشکوکم انگاری!
میترسم از دنیای زیبایی که میبینم:
خوابی که میخواند درِ گوشم:"تو بیداری"
میترسم از لبخندِ پشتِ دوربین مخفی
میترسم از نقشی که داری دست برداری
من ناشتا زخم و نمک میخوردهام حالا
عادت ندارم روبرویم قرص بشماری
میسوزد از فی خالدونم زخمِ بازی که
هم سخت دامنگیر بود هم دامنش عاری
... آری اگر سر را به روی سینه بگذاری
"اَهل الهَوا" خواهی شنید از گریهی قاری
"اهل الهَوا! اِن الَذین عاشقوا عاقوا!"
من "عاقِ" عشقم: حضرت آقای ناچاری...
کز گریه هایت خشکسالش بند میآمد
حالا ولی این اشک تمساحی که میباری
خار و خَسک میپروراند، خاصه در بیشه
روییدن اردیبهشت از دستهی تیشه... !
بر سفرههای عیدمان خون است در شیشه
"هر ریشتان پفیوز، هر پفیوزتان ریشه" !
خون از سر سرشاخهی خشکیدهاش افتاد
جنگل به یاد گرگ باران دیدهاش افتاد
من نسخهای بیمارتر از حادتان بودم
شیرین نخواهم زد ولی فرهادتان بودم
یادت نمی آید فراموشم نمی کردی؟
خاکستری بودم که خاموشم نمی کردی؟
از هرچه خاموشی ست، بدتر روز ابری شد
باران مدامی ناگزیر و سخت جبری شد
هر ماه تقویم عزا پوشید و ریش آورد
پس زد بهارم را سه تا پاییز پیش آورد
شب مویههایی بود، حرف از قصه هم آمد
اما برای از تو گفتن شعر کم آمد
من کی؟ کجا عادت به بند و طوقهها دارم؟
در سینه قبرستانی از معشوقهها دارم!
ای کاشکی از گور خالی دست برداری
دست از سر این ارتفاع پست برداری
دنبال مردی تازهتر باش و سری دیگر
آری سقوط از شاخهها: شهریوری دیگر!
...شعر روز
با هر چه بم میلرزم و بدجور کل دارم
سگ لرزهام میآید و لرز غزل دارم
آری؛ برای چندمین باری که می میرم
دست خودم را زیر آوارت نمی گیرم
بگذار مرگی ساده باشد، راه حل دارم
من دفتری اشعار بر روی گسل دارم
از اسب افتادم ولی با پای شل ماندم
هی مثنوی خواندم برایت، هی غزل خواندم
هی میسرودم در میان صحن این ساحت!
در مجلسی از سوگواریهای تمساحت!
خون میچکید از گوشهی لبها، غزل میشد
جان کندن از "من" بود و "او" ضرب المثل میشد
دیر آمدی و لاشهام بر روی دستم ماند
بعد از شب شعرت نشست و گفت:"خستهم"
...ماند
من عادتم صبحانهها زخم و نمک بوده است
در قتلگه آبی که نوشیدم خنک بوده است
من دور بودم از تمام احتمالاتت...
بدمستتر از فحشهای شوهر لاتت
... ناخالصی از ناخلفهای قر و قاطی
حتی خراباتیتر از شبهای الواتی
پاتیل میپرسم چرا این مزهها گس بود؟
-حتی بهار- اهواز من انگور نارس بود
اصلا چرا آن روزها اینقدر ناکس بود؟
هرجا برای شرجی مویت هوا پس بود؟
...
...ما عقدههایی سخت در تاریخمان داریم
ما عقدههاییم و تلنباران بی عاریم
از خاطراتت میرود مردی که مرتیکه
از سینه برمیآورد اندوه سردی که:
صبح از تمام مثنویهای تو، "آهم" ماند
او بیشتر از نارفیق نیمه راهم ماند
از دار دنیا، چوبه هایش تکیهگاهم ماند
باشد برای ماندنیها، من نخواهم ماند
پی نوشت:
دیر اعتنایش گذاشتم، زود به عرق نشست. اما جایی نخواندم؛ انگار با خودم واگویه باشمش. انگار چراغِ نیمسوزی دست گرفته باشم میان مهای که از گورستانم میگذرد:«در سینه قبرستانی از معشوقهها دارم...»
روز
... برای خاطر یک زن، زنی سراسر من !
زنی چنان که منم...نه! که ده برابر من !!!
برای خاطر یک زن، زنی که مردانه
کشیده لاشه ی خود را به مرده شو خانه
و در عزای کسی که سیاه پوشیده ست
زنی که سادگیاش راه راه پوشیده ست
همیشه تکیهکلامِ وی "آخرین بار" ست
زنی که ذره به هر ذره اش خود آزارست
رها مثال پرستو که مار می پوشد
برهنه، دور کمر خاردار میپوشد
پرندهوار نشسته، شکسته برمیخواست
که روزگار پرش را شکستهتر میخواست
بخوان به نام زنی که اگرچه تب میکرد
درست چلهی خرماپزان رطب میکرد
شبانه بحر طویلش به دست میافتاد
به گیسوان بلندش شکست میافتاد
زنی که شطح گلی سرخ روی لبهایش...
جواب فلسفهی شاعران،" عجب" هایش!
زنی که بی سبب از قصهها نمیآید
زنی که فرق میکند، به ما نمیآید
برای حسرتِ "حیف است مال من باشد
دچار او شده باشم؛ وبالِ من باشد"
خیال اینکه" تماشای دور هم بد نیست"
"کنارِ عشق و عاشقی، غرور هم بد نیست"
...توهماتِ غزالی، رمیدن از نیچه
سوال سادهی بی پاسخیم و یعنی چه؟
...چه روزگار غریبی که شاعرش ترسو!
قطار منتظرست و مسافرش ترسو...
سگی چنان که حرام است در حرم باشد
... حواستان به غزلهای محترم باشد!
غزل برای فریبا که شوهرش دق کرد
و گلههای شغالی که سیب عاشق کرد
... برای پیرزنانی هنوز نُه ساله !
گلی چنان که تویی در دهانِ گوساله
برای شادی مادر که اشکنک میزد
و پای شیر بهایش دوباره فک میزد
برای پینهی بابا :
به ما که چک میزد،
چه حرفهای عمیقی که هر ترک میزد
...شعر روز
خری به کول پیاده، سواره برمیگشت
برای نره خری که دوباره بر میگشت
قسم به مشت گره کرده، جان پروانه!
به خاک هرچه مقدس، به خاک دیوانه!
به خوابهای عرق کردهای که میبینم
... به آلِ فندک برنالم و هرویینم !
بگو به نام اذانی که بر سرم رفته ست
بگو چه سال و چه ماهیم و چندمین هفته ست؟
یقین گم شده در امتی که شکاکند!
تو خواب داری و ایشان خمار تریاکند
سخن به من بده بانو؛ مرا بدعادت کن
بهار کوچک من! نیشکر تلاوت کن
نگو که آینهی دق هق هقت هستم
بهار میرود اما من عاشقت هستم
زمستانهای، غریبهزنی دست برد میان سینه، رازی گذاشت میان دستهام: گرفتم، در ازاش شعری خواست. برگشتم: شب میان کوهها به خاکستر نشسته، راه یخ بسته بود. لابهلای همه ابرهای سیاهش خواندم:
«بهار میرود اما من عاشقت هستم...»

... بر ساحل آبیاش، "سیاهی" خواب ست
یک برکه پر از سرمه و ماهی خواب ست
در گوشهی گاهواره ی چشمانت
معصومیت "حسین پناهی" خواب ست
چشمان تو کوره راه را می دانند
... پیغمبر شاعران سرگردانند
آمیزهای از شراب و نیشابورند
... مدحیهی نوبرانهی انگورند
چشمان تو چارپاره بار آورده
یک شاعر تازه روی کار آورده
لاحول و لا قوه چشمانت... عشق!
دست من و دست دل به دامانت عشق!
مردی که تورا دیده و جان نسپرده ست
یک شاعرِ بی پناه مادر مرده ست
پروردهی دشنه، از دلش نان خورده ست
زخم ست و نمک از تو فراوان خورده ست"
ای لشکر تشنگان! حرم در راه ست
چشمی که حریم امن قربانگاه ست
حالا بنشین و کمترا دل دل کن
پلکی بزن آیه آیه شب نازل کن
گیسو برهان که این غزل آزاد ست
سر رشته بدست روسری افتاده ست
تا شعر تو یک جنون مادرزاد ست
هر قافیه ی ترانه "بادا باد" ست
شبهای جنوب و لیله المجنوناند
سرچشمهی رودخانهی کاروناند
تاریخ شب اند و کاوه برمیخیزد
لیلا ز تبِ کجاوه برمیخیزد
یکسویِ مصیبت: عاشقان، سربازان...
سویِ دگرِ فتنه: غزلپردازان ...
... الفتنه تمام شاعران همراهند
خون از لبشان چکیده حق میخواهند:

ابر میگرید و دریا نگران خواهد شد
گاه یک عقدهی کوچک سرطان خواهد شد
عادت زاگرس اینست که هرسال بهار
سوگوار غم یک تازه جوان خواهد شد
ای لرستان من! ای خطه ی تاریخ خطر
باغ در باغ تو پیچیده به اندام تبر
آخرین برف زمستان خود از یاد مبر!
سیل تقدیر نشیب است و همان خواهد شد
سیل وا کرده دهاندره، چه خوابت برده؟
... پاپتی آمده و اسب و رکابت برده
نفت جوشیده به هر سفره، تو آبت برده
خون دل از جگر سفره روان خواهد شد
کینهای داشت که سگ رفته شتر آمده بود
سیل این مرتبه با سینهی پر آمده بود
موج تا روسری دختر لر آمده بود...
آبرو میبرم و ننگ عیان خواهد شد
دست و پا میزنم از درد که: آی آدمها!
نَم نمک میگذرد زخمِ من از مرهمها
قوم بیخاصیت و دغدغهی شلغم ها
مرگ ارزان شده و میوه گران خواهد شد
وقت جان کندنمان چشم شماها دید و
یک نفر شیونی از دخترمان نشنید و
گریهی مرد لر از سیل نمیفهمید و
قصهی حضرت موسی و شبان خواهد شد
حزب بادند که رقاصه به هر بورانند
ای رفیق... آه... رفیقان تو مزدورانند
قصهی "زندگی آی زندگی" پوران اند
باز هم دورهی آواز بنان خواهد شد
نفس باد صبا مشکفشان خواهد شد
زاگرس منظرهی فرشچیان خواهد شد
خرم آباد غریبانه تر از هر آهوست
لولهی برنواَم این بار ضمان خواهد شد